تبليغاتX
blazing star
تا حالا كسي ديدين كه بشينه و فكر كنه تا تعداد كساني كه دلشون شكسته پيدا كنه؟؟؟؟!!!!كساني كه  به طريقي چه حرفي چه رفتاري ناراحت كرده!!اگه نديدين بايد بگم من همچين آدمي هستم.البته هميشه برام مهم بوده و هست كه كسي از خودم نرنجونم و لي نميدونم چي شده اين روزا  من 1 جورايي حالم عجيب شده براي همين هم بيشتر از قبل اين موضوع برام مهم شده.من برعكسش ديدم.يعني كسي كه دائم ميشينه فكر ميكنه ببينه كي ناراحتش كرده و هر وقت كه يادش مياد بيشتر از اون آدم متنفر ميشه.ولي من برعكسم !!!تازه وقتي كه به قديدم فكر ميكنم اگه هم كسي كاري كرده باشه و ناراحت شده باشم به اون حق ميدم فكر ميكنم كه قبلش خودم هم مقصر بودم!!اينجاست كه گاهي از خودم لجم ميگيره!!آخه آدم انقدر ديوونه ميشه!!!!!!!
حالا چند روزه كه انگار خودم با خودم لج كردم!!!چراشو خودم هم نميدونم.فقط نميدونم چي ميشه كه همش اين فكرا مياد تو سرم و ديگه هم ولم نميكنه.1جورايي كل حوصله من گرفته ديگه حتي حال كتاب خوندن ندارم!!كاري كه هميشه باعث ميشد حداقل 1كم بهتر بشم!!!!وقتي هم که اومدم شعري بخونم حافظ هم يه جورايي حالم رو بدتر کرد!!!!آخه هميشه اين شعره مياد.انگار اصلا براي من نوشته شده!!!!!

وقتي خودم با خودم لج ميكنم خوب از ديگران بيشتر از اين نميشه انتظار داشت!!!!!!يعني هيچي نميتونه حالم بهتر كنه؟؟؟!!!!!!


+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 7:35 PM  توسط بهار | 
نميدونم چي شد که بعد مدتها تصميم گرفتم که آپ کنم.شايد به خاطر اصرار هاي زياد دوستان بود که ميپرسيدن چرا ديگه آپ نميکني؟؟و منم ميگفتم حوصله ندارم.جدا نميدونم چرا به کل فراموش کرده بودم.

ديروز يه جورايي ميشه گفت روز بدشانسي من بود يا شايد روز آزار دهنده.آخه بعضي از روزها انگار با آدم سر لج دارن.در شروع روز يعني حدود ساعت2:30 صبح بعد از خوندن کلي کتاب و مجله و... بالاخره خوابم برد.هنوز چند دقيقه نگذشته بود که با صداي بلند آهنگ از خواب پريدم.اونم چه آهنگي(دل من قفل شده و معطل 1 کليده .....).اولش تو خواب و بيداري فكر كردم صبح شده و صداي آهنگ از خونه خودمون!!!بعد تازه فهميدم که همسايه گويا از جايي اومدن خونه.حالا صداش كم بلند بود بچه هم سخت مشغول همراهي با خواننده بود!!!يا انگار فكر كرده بود خود خواننده هست!!!شايد حدود 20 دقيقه تو کوچه بودن و مشغول صحبت.من نميدونم اينا ساعت نداشتن يا کلا زمان براشون معنايي نداره!!!!صبح هم که بايد زود ميرفتم بيرون و نتونستم خوب بخوابم.نميدونم چرا 1مدت حواس پرت شدم همش به وسايل خونه مي خورم!!!!غروب رفته بودم تو بالکن وقتي برگشتم 1دفعه به 1 چيزي خوردم و نقش زمين شدم!!آخه پنکه رو نديدم!!!فکر کن!!پنکه به اون گندگي!!حالا خوب شد تعادلم خيلي از دست ندادم ولي خوب باز هم آسيب كمي ديدم.حالا مامان  كه از شنيدن صدا اومد ببينه چي شده شروع كرد :"معلوم هست داري چي كار ميكني؟؟آخه پنكه به اين گندگي نميبيني؟؟آخه چرا انقدر بيدقتي!!...".شب قرار شده بود آماده کردن غذا و شستن ظرف ها پاي من باشه.گاهي از اين قول ها ميدم .وقتي که رفتم تخم مرغ بردارم 1کيش از دستم افتاد کف آشپزخانه!!واي که چقدر سخته پاک کردنش.خدارو شکر بابا کمک کرد ولي مگه بوي تخم مرغ به اين راحتي ها ميره!!! شستن ظرفها 1 طرف چقدر کف زمين شستم

چه روزي بود  ديروز!!!!!!
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 11:21 AM  توسط بهار | 

گام برمی داری
همچون کسی که دل بر نمی کند از در خانه
می نگری همچون کسی که انتظار می کشد و نمی بیند
تو زمینی هستی که درد می کشد و دم بر نمی آورد
خروش ها و خستگی ها داری
حرف ها داری
گام برمی داری به انتظار
عشق ،خون توست.

                                  چزاره پاوزه

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 5:53 PM  توسط بهار | 
الان کمتر از 24 ساعت به تحویل سال  نو مونده.امسال هم مثل سال های قبل خیلی زود گذشت و دوباره بهار از راه رسید.فردا باید  سفره هفت سین بچینیم و دورش بشینیم و آرزو کنیم که خیلی دوست داشتنیه.از فردا دوباره دید و بازدیدای تکراری شروع میشه!!!!!!!!!
الان وقت خوبیه که به این سالی که گذشت فکر کنیم و ببینیم که چه چیزایی بدست آوردیم به کدوم هدفامون رسیدیم واصلا چی کار کردیم!!!!!!!!!
امیدوارم امسال برای همه سال خوب و دوست داشتنی و پر از خاطرات و تجربه های خوب باشه
عید همگی مبارک
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 7:36 PM  توسط بهار | 

بالاخره بعد از 2 ترم پاس کردن همه واحدها در ترم سوم به علت همدردی با دوستان!!!چند واحد پاس نشد که هیچی طعم دلنشین مشروطی رو هم چشیدم و ترم چهارم رو با 12 واحد شروع کردم!!واقعا چه همدردی!! یعنی ممکنه کسی باور نکنه!!!خوب نکنه اصلا مهم نیست!!!
واقعا حیفم اومد تجربه نکنم!!اونجوری ها هم احساس بدی نداره یعنی کلا احساس خاصی نداره.من که اصلا ناراحت نشدم.خوب مگه میشه آدم دانشجو باشه و مشروط نشه!!پس چرا اصلا وجود داره!!تازه تنوع هم خیلی لازه !!(اونم چه تنوعی!!)
یعنی تا حالا کسی به نکات مثبت مشروطی فکر کرده؟؟؟؟من که فکر کردم و پیدا هم کردم:
فقط میشه 12 واحد برداشت.ممکنه ظاهرا خوب نباشه ولی فایده هم داره.همین 12 واحدی نبودن من در ترم پیش انتخاب واحد سخت کرده بود و کلی فکره منو مشغول کرد. ولی الان دیگه خیلی راحت واحدا انتخاب میشه و اجازه طمع کردن برای برداشتن درس های زیاد نمیده.
ترم بهار خیلی خیلی کوتاهه تا آدم به خودش بیاد میبینه روزای امتحانه.واحدهای زیاد اینجاست که حسابی فشار میاره آدم نفله میکنه.ولی امتیاز12 واحدی بودن(برای خودش کلی امتیازه!!چی خیال کردین؟!!)باعث میشه اینجوری نشه.
میبینین چه نکات مثبتی تو این مشروطی هست؟؟!!!!!!!!!
بازم هست ولی میترسم باعث بشه علاقه به مشروط شدن بالا بره بعد خدا بخیر کنه!!!!فقط خوبه یادمون باشه تنوع زیادم خوب نیست!!!  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 2:6 PM  توسط بهار | 

انگار هنوز دوره اتفاقای مختلف تموم نشده و همچنان ادامه داره اما نه به اون شدت!!!!
امروز صبح هم دانشگاه کلاس داشتیم(با نگار و فرزانه)و رفته بودیم دانشگاه.با اینکه اصلا حالم خوب نبود نمیدونم چرا فکر کردم اگه برم بهتر میشم.جدا انگار تأثیر هم داشت.رفتیم کلاس و بعد از اون رفتیم سایت کلی موندیم تا 1سیستم خالی بشه و بعد هم کارمون انجام دادیم و اومدیم بیرون.منم که مثل همیشه خیلی راحت جلوتر از بچه ها اومدم بیرون بعد 1لحضه برگشتم و دیدم نگار و فرزانه دارن با تعجب منو نگاه میکنن و هر دو با هم گفتن:بهار!!!!!!!!ترسیدم که چرا اینجوری من نگاه میکنن بعد نگاه کردم به لباسم و دیدم وووااای دقیقا قسمت چپ مانتو  و شلوارم سفید شده.انگار  تخته پاکن رو لباسم کشیده باشن.هرچی فکر کردم دیدم من اصلا به تابلو نزدیک هم نشدم !!!!! کلی سعی کردم که حداقل از اون شدت دربیارم و بتونم برم خونه.نگار و فرزانه هم که داشتن فقط میخندیدن و میگفتن مثلا چی شده.فرزانه که توصیف کرد که انگار یه گله گوسفند رو لباست راه رفتن.!!!!!!1دفعه من دیدم که رو لباس اونا هم اثراتی هست ولی نه بشدت من.وباعث شد کمتر توصیف کنن.حالا همین وسط یکی از دخترا که فقط تو کلاسا دیده بودم اومد جلو کلی سلام و... کرد بعدش پرسید شما Gmail دارید؟منم گفتم آره بعد گفت که چه تعدادی کاراکتر برای پسورد لازمه.منم که خیلی وقته پیش درست کرده بودم یادم نمیومد و گفتم مگه نمینویسه؟گفتش چرا  می نویسه  حداقل 8تا ولی همش خطا میگیره.بعد نگار گفت شاید به خاطر چیزه دیگه ای خطا میگیره.بعدش رفت.انگار دلش میخواست ما بریم بالا و براش درست کنیم.ولی ما هم تازه اومده بودیم و میخواستیم بریم خونه.نگار گفت نمیدونستیم انقدر معروفیم که همه مارو میشناسن که حتی میخوان براشون ایمیل درست کنیم!!!!!!امروزم نگار با من اومد شهرداری.کلی حرف زدیم و خندیدیم که اگه اون آدمی که جمعه دیدیم باز اونجا باشه جه کنیم.ولی خوشبختانه نبود.ما هم که بازم کتابفروشی دیدیم ناچارا !!!!!! رفتیم که من کتاب بخرم ولی بازم مثل همیشه کتابی که من میخوام نایاب شد و نداشت و آخرش کتاب هم نخریدم .وقتی رسیدم خونه اولین کاری که کردم مانتو انداختم تو ماشین لباسشویی.هنوزم متوجه نشدم چی شد که اینجوری شد!!!!!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 7:16 PM  توسط بهار | 

نمیدونم چرا جدیدا روزهای ما شدن روزهای متفاوت و همش اتفاقای عجیب  و غریب پیش میاد!!!!!!!!!!!

از اونجایی که منم  این روزا با نگار بودم اتفاقا تقریبا یکیه که نگار هم تقریبا همشو با با جزئیات کامل نوشته.

امروزم یکی از این روزا بود. ولی با این تفاوت که اتفاق اون روزا خوب بود ولی مال امروز ما رو یکم ترسوند!!!!

امروز صبح رفته بودیم دانشگاه برای کلاس طراحی الگوریتم (استاد قلی پور) .بعد از یه کلاس خوب که خودش کلی ماجرا داشت  موندیم تا الهه ببینیم و بعد بریم.بعد از اینکه یه مدتی موندیم حرکت کردیم که بریم خونه.من و نگار  شهرداری از تاکسی پیاده شدیم و بعد خواستیم خداحافظی کنیم بریم خونه.ولی تو همین موقع یه آدمی که مشکل داشت و به جای اینکه بستری باشه نمیدنم چرا تو خیابون هست گیر داد به ما.من ونگار اصلا نمیفهمیدیم چی میگه. کلی ترسیده بودیم البته کلی که نه یک کم.نمیدنستیم باید چی کار کنیم بعد نگار با من اومد و رفتیم طرف دیگه خیابون.ولی  خدایا اونم داشت میومد!!!!عجب گرفتاری شده بودیم نمیدنستیم چه کنیم آخرش اون ما رو گم کرد ما هم سریعا خداحافظی کردیم و از اونجا دور شدیم.این دومین باری بود که همچین چیزی پیش اومد(انگار برای نگار بار سوم بود).دفعه قبلی فرزانه و الهه هم بودن و خیابان مطهری بودیم
من نمیدنم این چه شانسیه که ما داریم!!!:(الان حتما خیلی هاتون میخندین و میگین اینم ترس داره آخه ولی باور کنین ما آدمای نترسی هستیم ولی تا خودتون تو این موقعیت نباشین نمیشه قضاوت کنین.


من واقعا نمیدونم چرا افرادی که مشکل دارن و بیمارن و واقعا مزاحمت ایجاد میکنن به جای ایمکه بستری باشن و تحت نظر دکتر اینجوری تو خیابون میچرخن.!!!!!!!!!!کاش یه فکری براشون میکردن

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 10:20 PM  توسط بهار | 
چند روز پیش که داشتم یه مطلبی رو از مجله میخوندم به یه جمله ای برخوردم که فکر کنم اکثرا تا حالا یه بار شنیدنش:
"هدف وسیله را توجیه میکند"
که نوشته بود والدیمیر لنین یکی از رهبران انقلاب روسیه از صمیم قلب به این جمله معتقد بوده.
قدیما وقتی این جمله رو اولین بار خوندم بهش زیاد فکر کردم و نتونستم باورش کنم
یعنی فقط هدف مهمه و کافیه به اون رسید و اینکه چطوری و به چه قیمتی مهم نیست
البته انگار امروزه خیلیا به این جمله معتقدن.ممکنه عنوان نکند ولی کاراشون نشاندهنده این باوره!!
وقتی آدم میخواد به یه هدفی برسه به راه های مختلف فکر میکنه.ولی به نظر من فقط مهم این نیست که ببینیم  کدوم راه مارو حتما و زودتر به اون میرسونه باید نگاه کنیم که این راه ها چه معایبی دارند
نمیدنم ....شاید من اشتباه میکنم!!!!

و یه چیز جالب دیگه که نوشته شده بود نظریه فیلسوف مومن و معتقد به نام جان استوارت میل بود:
نظریه پیشنهادی او بر این پایه استوار بود
که اخلاق را نمیتوان بر پایه مفاهیم انتزاعی چون وجدان بنا کرد،بلکه باید آن را بر اساس حداکثر لذت و حداقل رنج استوار ساخت.در حقیقت اعمال پیش از آن که از جنبه خوب یا بدی سنجیده شوند،بایستی بر پایه معیار سودمندی ارزش گذاری شوند و به طور خلاصه صحت اخلاقی یک عمل تنها و تنها بایستی با عواقب و نتایج آن سنجیده شود.
قهرمان ماجرای زیر یک فایده باور درجه یک است:
خانم اوکلاهان به هنرمندی نقاش توصیه کرد که پرتره ای از او بکشد،در حالی که دور هر یک از مچ هایش چند دستبند طلا،دور گردنش یک گردنبند مروارید و به گوش هایش گوشواره زمرد آویخته و روی سرش نیز نیم تاجی الماس دارد.در مقابل حیرت و تعجب هنرمند نقاش،خانم اوکالاهان توضیح داد
«میدونی حتم دارم شوهرم الان داره یک جای دیگه خوش میگذرونه...می خوام بعد از این که مردم،بابت این که هر چه میگرده،نمیتونه این جواهرات توی تصویر رو پیدا کنه،دیونه بشه»

و قهرمان ماجرای بعدی معتقد است آن چیزی خوب است که پایانش خوب است

خانم پرایورت که بیوه میانسال بود،داشت در پارک هتل محل اقامتش قدم میزد که متوجه مرد جوان و جذابی شد که روی نیمگت نشسته بود.کنار او رفت و پرسید:«ببخشید آقا فکر میکنم تا حالا شمارو این طرفا ندیدم.درسته؟»

مرد جوان جواب داد:

«بعید به نظر میاد که تا حالا دیده باشین.چون من 15 سال اخیرو زندان بودم»
«جدا؟چه جالب!!به چه جرمی؟»
«به جرم کشتن همسرم»
خانم پرایورت با خوشحالی گفت
«چه عالی!!پس شما مجردین»

من در باره این مطالب هم فکر کردم ولی به نتیجه قطعی که بتونه من راضی کنه نرسیدم

کدوم یکی درسته؟؟؟!!!فایده باوری یا اینکه اون چیزی درسته که آخرش خوب باشه؟؟یا هر دوشون؟؟؟و یا هیچکوم؟؟!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 7:18 PM  توسط بهار | 

دوران قبل از دانشگاه = حسرت
قبول شدن در دانشگاه = صعود
كنكور = گذرگاه كاماندارا
دوران دانشجويي = سالهاي دور از خانه
خوابگاه دانشجويي = آپارتمان شماره 13
بي نصيبان از خوابگاه = اجاره نشين ها
امتحان رياضي = كشتار بيوجرسي
امتحان ميان ترم = زنگ خطر
امتحان پايان ترم = آوار
ليست نمرات دانشجويي = ديدنيها
نمره امتحان = پرنده كوچك خوشبختي
مسئولين دانشگاه = گرگها
استادان = اين گروه خشن
اشپزخانه = خانه عنكبوت
رستوران دانشگاه = پايگاه جهنمي
پاسخ مسئولين = شايد وقتي ديگر
دانشجوي ا خراجي = مردي كه به زانو در امد
دانشجوي فارغ التحصيل = ديوانه از قفس پريد
دانشجوي سال اولي = هالوي خوش شانس
واحد گرفتن = جدال بر سر هيچ
مدرك گرفتن = پرواز بر فراز آشيانه فاخته
پاس كردن واحدها = آرزوهاي بزرگ
مرگ استادها = جلادها هم ميميرند
محوطه چمن دانشگاه =حريم مهرورزي
استاد راهنما = مرد نامرئي
كمك هزينه = بر باد رفته
درخواست دانشجويان = بگذار زندگي كنم
دانشجوي دانشگاه صنعتي = بينوايان
برخورد استادان = زن بابا
اتاق رئيس دانشگاه = كلبه وحشت
شب امتحان = امشب اشكي ميريزم
تقلب در امتحان = راز بقا
يادگيري = قله قاف
دانشجوي معترض = پسر شجاع
دكتر بهداري = گله بان
تربيت بدني1 = راكي1
تربيت بدني2 = راكي2
خاطرات استادها = اعترافات يك خلافكار
انصراف = فرار از كولاك
تصييح ورقه امتحان = انتقام
نمره گرفتن از استاد = دوئل مرگ
شاگرد اول = مرد 6مبليون دلاري
آرزوي دانشجويان = زلزله بزرگ
هيئت علمي = سامورا يي ها
رئيس دانشگاه = ديكتاتور بزرگ
رفتن به خوابگاه دختران = عبور از ميدان مين
رئيس اموزش = هزاردستان
معاون اموزش = دزد دريايي
برخورد مسئولين = كميسر متهم ميكند
از دانشگاه تا خوابگاه = از كرخه تا راين


+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 11:49 AM  توسط بهار | 

اگر تمام شب را در اندوه از دست دادن خورشيد گريه كني لذت ديدن ستارگان را هم از دست خواهي داد.

                                                                                             شكسپير

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 11:56 AM  توسط بهار |